از همهي آن چه در غوغاي كوچهي تنگ مسجد قبا گذشت، تصوير خندهي تو از ذهنام پاك نمي شود. پشت نقاب سبز لجني ات كه با سبزي ما فاصلهي بسياري داشت، نگاهات را خواندم كه با هر چرخش باتومات و پايي كه بر زمين مي كوبيدي و تعدادي را هراسان بر سر و كول هم مي ريختي، چه غروري در آن موج مي زد. لذت مي بردي و ناگهان يكي را افتاده بر زمين زير دست و پايت ديدي.
من هم چون بقيه هواي دويدن و فرار داشتم. اما تصويري كه از تو ديدم ميخكوبام كرد تا ضربهي باتومي كه مرا دوباره به هوش آورد. برادر، تا آن جا كه مي زدي چون مامور بودي و معذور را فهميدم، اما خنده ات را نفهميدم. لباس شخصي ها را ديدهام كه با خشم و نفرت مي زنند اما تو چرا خنديدي؟
آيا تصوير زن و مردي كه در تنگي كوچه و با هجوم شما روي هم ريخته بودند يا پسر جواني كه به زمين افتاده و سرش را در پناه دستاناش از گزند باتوم تو مخفي كرده بود تو را به خنده انداخت يا به ريش ما خنديدي كه لحظاتي پيشتر بر روي زمين نشستيم و دوستانه براي خروج از كوچه نداي "نيروي انتظامي، حمايت حمايت" سر داديم؟
بهت مرا ديدي و شايد فهميدي. باورش برايم سخت بود. در آن چند لحظه حتا استاد مصطفي ملكيان و حسين پايا كه در نجابت نمونه اند يا زهره آقاجري و ريحانه كه در آن ولوله گمشان كرده و نگرانشان بودم را فراموش كردم.
مهدي كروبي كه به كوچه وارد شد خودبخود سد نيروي انتظامي براي آمدن به داخل كوچه شكست. جمعيتي كه مثل هميشه بي سروصدا و در كمال مسالمت جويي به سمت مسجد آمده بود و ممانعت نيروي انتظامي را ديده بود، بناي بازگشت داشت و عدهي زيادي هم از همان سركوچهي قبا در خيابان شريعتي بازگشتند. اما به محض آمدن كروبي، نيروي انتظامي به اكراه راه را باز كرد و جمعيت منتظر در پي شيخ وارد كوچه شد. شيخ كه بازگشت به يكي از دوستان گفتم كه او نبايد پيش از بقيه از كوچه خارج شود. جمعيت پس از چند الله اكبر و تقدير از حضور كروبي در جلوي مسجد قبا، به سر كوچه و خيابان شريعتي كه نزديك شد سكوت پيشه كرد. تنها چند لحظه با شعار "نيروي انتظامي، تشكر تشكر" از مسئولان انتظامي جمهوري اسلامي تقدير كردند كه به آن ها فرصت حضور چند دقيقه اي در مسجد و مراسم سالروز شهادت دكتر بهشتي و عرض تسليت به فرزندان وي كه امروز دوستان نزديك تر از پيش ملتاند را دادند !
متاسفانه درست حدس زدم. كروبي كه پا از كوچه بيرون گذاشت، پشت سر او را گارد بست. كسي كه جلوتر بود شنيد كه يكي دستور داد "بي ملاحظه بزنيد". جمعيت بهت زده نمي دانست چه كند. عدهي زيادي هراسان به سمت مسجد مي دويدند. عدهي ديگري فرياد مي زدند "نرويد". چند نفري سعي مي كردند با فرياد جمعيت را هدايت كنند اما ممكن نبود. به مرور همه يك صدا فرياد زدند " نترسيد، نترسيد ما همه با هم هستيم". اين شعار قوت قلب به جمعيت داد. انتهاي كوچه در نزديكي مسجد همه روي زمين نشستند و رو به گارد شعار "نيروي انتظامي حمايت حمايت" سر دادند. آن ها هم چند لحظهيي مكث كردند. گويا با ملاحظهي مسالمت جويي جمعيت منتظر تغيير فرمان بودند تا برادران و خواهرانشان بدون مسالهيي و در پناه آنها كه بايد هم پناهشان باشند، محل را ترك كنند. اما گويي محاسبهي آن ها هم مثل ما از انسانيت آن كه فرمان را بر عهده داشت، اشتباه از كار در آمد. دوباره فرمان حمله و دوباره كتك.
وسط جمعيت بودم كه به دنبال افرادي چون استاد ملكيان و زهره آقاجري گشتن، باعث شد خودم را رخ به رخ گارد ببينم. خواستم برگردم كه به زمين خوردن يكي از برادرانم زير ضربات سنگين باتوم تو در حالي كه مي خنديدي پاهايم را از حركت باز داشت. لحظهيي خيره در نگاه هم شديم. دلم مي خواست گوشهي خلوتي در آن بلوا ازت بپرسم مگر از ما چه شنيدهيي؟ گوش تو را پر كردند كه ما اغتشاشگريم؟ خودت كه بودي و ديدي، سكوت ما را ديدي، با كمترين مماشات تو و فرماندهانات ديدي چهگونه زبان به تقدير گشوديم، در كنارت لبخند ميزديم تا چهرهي تو هم كمي باز شود، تندي چهرهات را به حساب لباسات گذاشتم كه بايد هم به تو هيبت و ترسناكي بدهد. تو قرار است حافظ جان و مال و آبرو و امنيت ما باشي در برابر اغتشاشگران و آشوبگران و قاچاقچيها و اراذل و اوباش. قرار نبود كه راه مرا به سمت مسجد ببندي، كه مرا بزني. به تو گفتند بزن، بزن اما نه با كينه، محكم بزن اما به درد من نخند. فراموش نكن ما برادران و خواهران توييم، حتا آن لباس شخصيها كه ما را به تشخيصي خونمان را حلال دانسته و گردن خودمان گذاشته اند هم برادر و خواهر خود ميدانيم. ما خواهي نخواهي در يك كشور قرار است با هم زندهگي كنيم. اين روزها با تاييد انتخابات يا ابطال آن يا هر صورت ديگري كه بگذرد، ما ژاپن اسلامي شويم يا كرهشمالي اسلامي، باز من و تو ساكن اين سرزمينيم و حذف هيچ كداممان ممكن نيست. مرا بكشي هم باز با محاسبهي آنها كه تو را به جان ما انداختهاند، ما 14 ميليون نفريم. كم نيست به خدا، براي همهي ما يك جا نه قبرستان هست و نه زندان. عيبي ندارد از خيابان ميرويم، اما به آن كه گفت بي ملاحظه بزنيد سلام برسان و بگو به تك تك خانه هاي ما و پشت بامها هم خواهي آمد و خواهي گفت بي ملاحظه بزنيد؟ آيا نميداند كه همهي راهها به خيابان ختم نميشود؟ او براي ماندن بايد ذهن و باور مرا دريابد نه خيابان رفتن مرا. به او سلام برسان و بگو تاريخ را خوانده؟ ميداند عاقبت اين كارها را؟ آخرش چه؟ آخرت به كنار، دنيا دار مكافات است هم نديد بگيريم، او نمي خواهد در خيابان، در بازار با ما چشم در چشم شود؟ گيرم خريدش را تو از بازار مي كني و شيشهي ماشيناش دودي است و با من چشم در چشم نميشود، نمي خواهد بر من و جامعه مديريت كند؟ او به كنار، خودت چي؟ فريب او را نخور، دستورش را اجرا كن، اما نگذار اين چند روزه خدمت يا به قول بهتر پدرانمان "اجباري"، احساس و انسانيتات را از تو بگيرد.
تا سر كوچهي فرعي كه از آن جا به دو گذشتيم دو صحنهي ديگر در برابر هم مرا به فكر واداشت. يكي مردمي كه لاي درهاي خانههايشان را باز ميكردند تا آن كه را كه ميشود به خصوص زنان و مسنترها را پناه دهند و ديگري رودرويي با علي مطهري كه ظاهرا او هم در مسير مسجد بود. بسياري او را كه دستاش به جايي ميرسد و دست كم از اهالي محل براي پناه دادن به ما دستاش بازتر است دوره كردند و از او درخواست كمك ميكردند. عدهيي به او ميگفتند قرارشان با امثال پدرش براي انقلاب، اين نبود. من هم يك جمله به او گفتم. گفتم كه مطمئنام كه اگر پدر او امروز در بين ما بود شايد با ما همراستاي كامل نبود اما حتمن او هم در هفتمين روز از تابستان 88 در كوچهي قبا كتك ميخورد، امروز اصالت انقلاب زير شلاق و باتوم است و گازهاي اشك آور نه فقط ما كه اشك از چشم انقلاب درآورده و نفساش را گرفته. مسجد قبا كنار حسينيه ارشاد اين را شهادت ميدهد.
- موسوي در ترافيك ماند و به مراسم نرسيد. در عوض تلفني و به كمك بلندگوي دستي كه در دست علي رضا بهشتي بود اين مطلب را به حضار در بيرون مسجد رساند.
- شنيدم رضا عطاران هم با لباس سبز آمده بود و با او برخورد شده.
- همايون اسعديان، شمس الدين و علي سياسي راد، فائزه هاشمي و مادرش، محمود دعايي و هادي غفاري از ديگر كساني بودند كه در اين برنامه ديدم يا حضورشان را شنيدم.
