دریافت خبرنامه نوروز


سياسي - بين‌الملل - اقتصادي - اجتماعي - حقوق بشر - زنان - دانشجويي - هنري - ورزشي - فناوري اطلاعات - انتخابات - مصاحبه - مراسم‌ها - بازتاب‌ها - جبهه مشاركت - بيانيه‌هاي جبهه مشاركت - دبيركل جبهه مشاركت

« | صفحه اول | نسخه قابل چاپ |نظر دهید |»


8 تیر 88

درد نوشته اي از آنچه در كوچه قبا گذشتهفتم تیر، دوباره خون گریست
بزن، محکم بزن، اما نخند

از همه­ي آن چه در غوغاي كوچه­ي تنگ مسجد قبا گذشت، تصوير خنده­ي تو از ذهن­ام پاك نمي شود. پشت نقاب سبز لجني ات كه با سبزي ما فاصله­ي بسياري داشت، نگاه­ات را خواندم كه با هر چرخش باتوم­ات و پايي كه بر زمين مي كوبيدي و تعدادي را هراسان بر سر و كول هم مي ريختي، چه غروري در آن موج مي زد. لذت مي بردي و ناگهان يكي را افتاده بر زمين زير دست و پايت ديدي.

من هم چون بقيه هواي دويدن و فرار داشتم. اما تصويري كه از تو ديدم ميخكوب­ام كرد تا ضربه­ي باتومي كه مرا دوباره به هوش آورد. برادر، تا آن جا كه مي زدي چون مامور بودي و معذور را فهميدم، اما خنده ات را نفهميدم. لباس شخصي ها را ديده­ام كه با خشم و نفرت مي زنند اما تو چرا خنديدي؟

آيا تصوير زن و مردي كه در تنگي كوچه و با هجوم شما روي هم ريخته بودند يا پسر جواني كه به زمين افتاده و سرش را در پناه دستان­اش از گزند باتوم تو مخفي كرده بود تو را به خنده انداخت يا به ريش ما خنديدي كه لحظاتي پيش­تر بر روي زمين نشستيم و دوستانه براي خروج از كوچه نداي "نيروي انتظامي، حمايت حمايت" سر داديم؟

بهت مرا ديدي و شايد فهميدي. باورش برايم سخت بود. در آن چند لحظه حتا استاد مصطفي ملكيان و حسين پايا كه در نجابت نمونه اند يا زهره آقاجري و ريحانه كه در آن ولوله گم­شان كرده و نگران­شان بودم را فراموش كردم.

مهدي كروبي كه به كوچه وارد شد خودبخود سد نيروي انتظامي براي آمدن به داخل كوچه شكست. جمعيتي كه مثل هميشه بي سروصدا و در كمال مسالمت جويي به سمت مسجد آمده بود و ممانعت نيروي انتظامي را ديده بود، بناي بازگشت داشت و عده­ي زيادي هم از همان سركوچه­ي قبا در خيابان شريعتي بازگشتند. اما به محض آمدن كروبي، نيروي انتظامي به اكراه راه را باز كرد و جمعيت منتظر در پي شيخ وارد كوچه شد. شيخ كه بازگشت به يكي از دوستان گفتم كه او نبايد پيش از بقيه از كوچه خارج شود. جمعيت پس از چند الله اكبر و تقدير از حضور كروبي در جلوي مسجد قبا، به سر كوچه و خيابان شريعتي كه نزديك شد سكوت پيشه كرد. تنها چند لحظه با شعار "نيروي انتظامي، تشكر تشكر" از مسئولان انتظامي جمهوري اسلامي تقدير كردند كه به آن ها فرصت حضور چند دقيقه اي در مسجد و مراسم سالروز شهادت دكتر بهشتي و عرض تسليت به فرزندان وي كه امروز دوستان نزديك تر از پيش ملت­اند را دادند !

متاسفانه درست حدس زدم. كروبي كه پا از كوچه بيرون گذاشت، پشت سر او را گارد بست. كسي كه جلوتر بود شنيد كه يكي دستور داد "بي ملاحظه بزنيد". جمعيت بهت زده نمي دانست چه كند. عده­­ي زيادي هراسان به سمت مسجد مي دويدند. عده­ي ديگري فرياد مي زدند "نرويد". چند نفري سعي مي كردند با فرياد جمعيت را هدايت كنند اما ممكن نبود. به مرور همه يك صدا فرياد ­زدند " نترسيد، نترسيد ما همه با هم هستيم". اين شعار قوت قلب به جمعيت داد. انتهاي كوچه در نزديكي مسجد همه روي زمين نشستند و رو به گارد شعار "نيروي انتظامي حمايت حمايت" سر دادند. آن ها هم چند لحظه­يي مكث كردند. گويا با ملاحظه­ي مسالمت جويي جمعيت منتظر تغيير فرمان بودند تا برادران و خواهران­شان بدون مساله­يي و در پناه آن­ها كه بايد هم پناه­شان باشند، محل را ترك كنند. اما گويي محاسبه­ي آن­ ها هم مثل ما از انسانيت آن كه فرمان را بر عهده داشت، اشتباه از كار در آمد. دوباره فرمان حمله و دوباره كتك.

وسط جمعيت بودم كه به دنبال افرادي چون استاد ملكيان و زهره آقاجري گشتن، باعث شد خودم را رخ به رخ گارد ببينم. خواستم برگردم كه به زمين خوردن يكي از برادرانم زير ضربات سنگين باتوم تو در حالي كه مي خنديدي پاهايم را از حركت باز داشت. لحظه­يي خيره در نگاه هم شديم. دلم مي خواست گوشه­ي خلوتي در آن بلوا ازت بپرسم مگر از ما چه شنيده­يي؟ گوش تو را پر كردند كه ما اغتشاش­گريم؟ خودت كه بودي و ديدي، سكوت ما را ديدي، با كم­ترين مماشات تو و فرماندهان­ات ديدي چه­گونه زبان به تقدير گشوديم، در كنارت لب­خند مي­زديم تا چهره­ي تو هم كمي باز شود، تندي چهره­ات را به حساب لباس­ات گذاشتم كه بايد هم به تو هيبت و ترسناكي بدهد. تو قرار است حافظ جان و مال و آبرو و امنيت ما باشي در برابر اغتشاش­گران و آشوب­گران و قاچاق­چي­ها و اراذل و اوباش. قرار نبود كه راه مرا به سمت مسجد ببندي، كه مرا بزني. به تو گفتند بزن، بزن اما نه با كينه، محكم بزن اما به درد من نخند. فراموش نكن ما برادران و خواهران توييم، حتا آن لباس شخصي­ها كه ما را به تشخيصي خون­مان را حلال دانسته و گردن خودمان گذاشته اند هم برادر و خواهر خود مي­دانيم. ما خواهي نخواهي در يك كشور قرار است با هم زنده­گي كنيم. اين روزها با تاييد انتخابات يا ابطال آن يا هر صورت ديگري كه بگذرد، ما ژاپن اسلامي شويم يا كره­شمالي اسلامي، باز من و تو ساكن اين سرزمينيم و حذف هيچ كدام­مان ممكن نيست. مرا بكشي هم باز با محاسبه­ي آن­ها كه تو را به جان ما انداخته­اند، ما 14 ميليون نفريم. كم نيست به خدا، براي همه­ي ما يك جا نه قبرستان هست و نه زندان. عيبي ندارد از خيابان مي­رويم، اما به آن كه گفت بي ملاحظه بزنيد سلام برسان و بگو به تك تك خانه هاي ما و پشت بام­ها هم خواهي آمد و خواهي گفت بي ملاحظه بزنيد؟ آيا نمي­داند كه همه­ي راه­ها به خيابان ختم نمي­شود؟ او براي ماندن بايد ذهن و باور مرا دريابد نه خيابان رفتن مرا. به او سلام برسان و بگو تاريخ را خوانده؟ مي­داند عاقبت اين كارها را؟ آخرش چه؟ آخرت به كنار، دنيا دار مكافات است هم نديد بگيريم، او نمي خواهد در خيابان، در بازار با ما چشم در چشم شود؟ گيرم خريدش را تو از بازار مي كني و شيشه­ي ماشين­اش دودي است و با من چشم در چشم نمي­شود، نمي خواهد بر من و جامعه مديريت كند؟ او به كنار، خودت چي؟ فريب او را نخور، دستورش را اجرا كن، اما نگذار اين چند روزه خدمت يا به قول به­تر پدران­مان "اجباري"، احساس و انسانيت­ات را از تو بگيرد.

تا سر كوچه­ي فرعي كه از آن جا به دو گذشتيم دو صحنه­ي ديگر در برابر هم مرا به فكر واداشت. يكي مردمي كه لاي درهاي خانه­هايشان را باز مي­كردند تا آن كه را كه مي­شود به خصوص زنان و مسن­ترها را پناه دهند و ديگري رودرويي با علي مطهري كه ظاهرا او هم در مسير مسجد بود. بسياري او را كه دست­اش به جايي مي­رسد و دست كم از اهالي محل براي پناه دادن به ما دست­اش بازتر است دوره كردند و از او درخواست كمك مي­كردند. عده­يي به او مي­گفتند قرارشان با امثال پدرش براي انقلاب، اين نبود. من هم يك جمله به او گفتم. گفتم كه مطمئن­ام كه اگر پدر او امروز در بين ما بود شايد با ما هم­راستاي كامل نبود اما حتمن او هم در هفتمين روز از تابستان 88 در كوچه­ي قبا كتك مي­خورد، امروز اصالت­ انقلاب زير شلاق و باتوم است و گازهاي اشك آور نه فقط ما كه اشك از چشم انقلاب درآورده و نفس­اش را گرفته. مسجد قبا كنار حسينيه ارشاد اين را شهادت مي­دهد.

- موسوي در ترافيك ماند و به مراسم نرسيد. در عوض تلفني و به كمك بلندگوي دستي كه در دست علي رضا بهشتي بود اين مطلب را به حضار در بيرون مسجد رساند.

- شنيدم رضا عطاران هم با لباس سبز آمده بود و با او برخورد شده.

- همايون اسعديان، شمس الدين و علي سياسي راد، فائزه هاشمي و مادرش، محمود دعايي و هادي غفاري از ديگر كساني بودند كه در اين برنامه ديدم يا حضورشان را شنيدم.


فرم ارسال نظرات


+ قابل توجه نظردهندگان محترم

« | صفحه اول | نسخه قابل چاپ | نظر دهید | بازگشت به بالای صفحه |»

اخبار و تحليل‌هاي ارائه شده در پايگاه اطلاع رساني نوروز مواضع جبهه مشاركت ايران اسلامي نيست و مواضع اين حزب از طريق بيانيه‌ها، اطلاعيه‌ها و مصاحبه‌هاي دبيركل انتشار مي‌يابد